پیله های پرواز

پیله های پرواز

 
نویسنده : مریم .ن - ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٥
 
 اربعین حسینی 
 اربعین حسینی 
 اربعین حسینی 
 اربعین حسینی 
 اربعین حسینی 
 اربعین حسینی 
 اربعین حسینی 
 اربعین حسینی 
 اربعین حسینی 
 اربعین حسینی 
 اربعین حسینی 
 اربعین حسینی 
 اربعین حسینی 

     


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مریم .ن - ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۳
 

چهل روز گذشت. نه اشک‏ها در چشم دوام آوردند، نه حرف‏ها بر زبان! روایت درد، آسان نیست. خاک‏های بیابان می‏دانند که سیلی آفتاب یعنی چه؟

تشنگی را باید از ریگ‏های ساحل پرسید تا بگویند آب به چه می‏ارزد؟

هم کوفه از سکوت پر بود و هم شام. تنگ راه‏های شام، انتظار کشیدند تا صدای قدم‏های کسی بگذرد و دریغ! مسلمانان شهر بیگانه‏اند، غریبه‏اند با برادران خویش! حرف‏ها فاسد شده‏اند پشت میله‏های زندان سینه‏ها. دستی بیرون نمی‏آید که سلامی را پاسخ دهد. فریاد را از قاموس کوفه و شام ربوده‏اند. اراده‏ها را چپاول کرده‏اند. دست‏ها را بریده‏اند. به آدم‏ها یاد داده‏اند خم و راست شوند. کسی نمی‏داند شجاعت چیست و جوان‏مردی را با کدام قلم می‏نویسند؟ چهل روز گذشت؛ نه از آب خبری شد، نه بابا! آسایش از فراز سرمان پر کشیده بود. چشم‏هایمان به تاریکی خرابه عادت کرده بود. اشک‏هایمان را چهل روز است که نشسته‏ایم! چهل روز است که از پا ننشسته‏ایم. زنجیر بر دست‏هایمان نهادند و در میدان‏های شهر گرداندند؛ غافل که چلچراغ را به دیار شب می‏برند. خواب کودکانمان را آشفتند تا بر مصیبت‏مان بیفزایند؛ غافل که ما صبر را سال‏هاست می‏شناسیم؛ ما صبر را در خانه علی علیه‏السلام آموخته‏ایم.

از دشنه و دشنام کم نگذاشتند. از «گرد و خاک کردن» کم نگذاشتند تا حقیقت پاکی‏مان پوشیده شود؛ ولی چه باک! حقیقت، بی‏نیاز از این گرد و خاک کردن‏هاست. حضرت دوست اگر با ماست، چه باک از این همه دشمنی! زبان‏ها را دستور به سکوت دادند؛ ولی آنچه البته نمی‏پاید، سکوت است.

قلب‏ها را نتوانستند باز دارند از اندوه.

مغزها را نتوانستند باز دارند از تأمل. خطبه‏های زین العابدین علیه‏السلام قیام کرده بود و قد برافراشته بود در جمعیت تا پیام‏رسان خون تو باشد. طنین شهادت تو، پرده‏ها را لرزاند، ریسمان‏ها را گسیخت و قلب‏ها را گشود؛

چهل روز گذشت. اما چهل سال دیگر چهارصد سال،... هم بگذرد، صدای «هل من ناصر» تو بی‏جواب نخواهد ماند.روزگار این چنین نخواهد ماند  دولتِ ظالمین نخواهد ماند

قرن‏ها می‏روند و می‏آیند  پرچمت بر زمین نخواهد ماند

من همان زینبم!

میثم امانی

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مریم .ن - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢
 

پایان ماه صفر، پای سفر قلب‌هایی را به این حریم ولایت و ارادت، باز کرده که در ماه اسفند، مثل اسفندی در آتش اشک، سوخته‌اند. پس اگر عطری از این سفرنامه به دل شما می‌نشیند، حدیثش، همین گلابدان گریان سینه‌های سرخ و سوگوار ماتم حسین است.

 

با چشمی از ابدیت باید گریست بر مصیبت آینه‌های شکسته‌ی عاشورا ولی من به جای گریه، شبانه‌ای که به کربلا رسیدم، در چند قدمی گنبد خورشیدی این دو برادر ـ یعنی عباسِ بنِ آب با مرّوت و حسینِ آینه‌دار عصمت ـ ایستادم و سلامم را به آبروی ادب ایرانیان، شیرازه‌بندی کردم.

ـ حسین‌جان! من همولایتی مردمی هستم که ایستادن را به نام پدرت علی (ع)، یاد می‌گیرند. با شیر اشک عزای تو، بزرگ می‌شوند و یک روز به خودشان می‌آیند که می‌بینند داغ عاشورا چقدر برای قلبشان سنگین و سهمگین است.

با پای سر باید آمد کنار این شیربچه‌ی حیدر که در هنگام ولادت، یک‌قدم عقب‌تر از حسین بود و گاه شهادت، یک گام جلوتر

حسین‌جان! من همرنگ خیابان‌هایی هستم که سال‌هاست معرکه گردان عزای تو شده‌اند بچه محل بسیجیانی که مثل قمریان تشنه و زخم خورده، لابلای خارزارها، جامانده‌اند و آرزوی رسیدن به کربلا را، روی بال خود، گره زده‌اند تا تو با دست شفاعت و شهادت، گره دنیا از بالشان، باز کنی. یا حسین، عرفه مناجات تو، ملّای دلسوخته روم را به ماهور محبت کشاند تا نغمه کجایید ای شهیدان خدایی را زمزمه کند و سبکبالان عاشق از قفس تن‌ها به سمت کربلا پرواز کنند ...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
نوآوری وشکوفایی
نویسنده : مریم .ن - ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳٠
 

  

«امسال باید فضای نوآوری، کشور را فرابگیرد و همه مسئولان خود را موظف بدانند با بهره گیری از امکانات مادی و معنوی، کارهای نو و ابتکاری و راههای میان بر را در سایه مدیریت صحیح، تدبیر درست و حکمت در فعالیت کشور وارد کنند تا کام مردم از ثمره این تلاش ها شیرین شود».

مقام معظم رهبری

نوآوری وشکوفایی

واژه ها مقدسند چون پل ارتباطی انسان هابرای تعامل با یکدیگرند . دردانه هایی که اگر نبودند عالم ما آدم ها به گورستانی خاموش مبدل می شد و اندیشه های ناب ناپیدا می ماند و مجال پرواز نمی یافت .

واژه ها آن قدر دریا دل هستند که گاهی می توان در گستره وجود آن ها توشه سالیان را جا داد و آن را به دل تاریخ پرتاب کرد تا نسل ها و نسل ها از آن بهره بر گیرند و از قدر و قیمت آن هیچ کاسته نگردد . نمونه ها در تاریخ ادبیات جهان از این دست بسیار است که در حوصله این نوشتار نیست .
امسال را مقام معظم رهبری در ذیل دو واژه نو آوری و شکوفایی نام نهادند تا از برکات آن هر روز نوروز باشد .

به این بهانه لازم می دانم درضرورت صیانت از ساحت قدس این کلمات مطالبی بیاورم باشد تا چون سال گذشته که موضوع اتحاد ملی مورد بی مهری هایی واقع شد شاهد حوادثی مشابه و تفسیر و تاویل هایی خود سرانه در این خصوص نباشیم .

با عنایت به این که قران که کلام خداوند است تصریحاتی بر لزوم حفظ جایگاه کلمات و پاسداری از مفاهیم حقیقی آن داشته و مرتکبان تخلف ادبی را نکوهش می کند، تکلیف ما در این عرصه دوچندان می شود تا با روشنگری اجازه ندهیم جریان هایی این کلمات کلیدی و سازنده را از جایگاه آن خارج کرده و در جهت اهداف خود آن را بارگذاری نمایند .

نو شدن و نوآوری و نو ماندن مقوله هایی است که اگر از جامعه ای رخت بربندد، آن اجتماع را می فرساید و گرفتار احتضار کهنگی می کند و چنانچه روح آن در پیکر جامعه‌ای بدمد شادابی و نشاط با خود می آورد و به آن مانایی می بخشد. همان رسالتی که طبیعت در دستور کار کارستان خویش دارد و هر ساله در بهار شاهد عظمت این رویش هستیم .

نوآوری و شکوفایی دو همزاد هستند که یکی بدون دیگری راه به جایی نمی برد. نوآوری بدون شکوفایی سرقت این عنوان است و شکوفایی منهای نوآوری سرابی است فریبنده که هیچ گاه به دست نمی آید .

باید پوست انداخت تا جوانه بدمد و باید جوانه زد تا شکوفا شد . شکوفه بی جوانه محال است و اگر کسی داعیه آن را بکند یقین بدانید گل بی روح و رمق مصنوعی است که می خواهد قالب می کند .جوانه هم بدون نو شدن و پوست انداختن دمل چرکین و کهنه ای است پر از التهاب که اگر سر باز کند بیرون را آلوده می کند و اگر بسته بماند درون را به تحلیل می برد .
هر یک از این دو عنوان شرایطی دارد که باید محقق شود تا هویت حقیقی آن احراز گردد.

نو آوری پیامد بیداری از خواب سنگین زمستانی است . باید بیدار شد تا نو و شکوفا گشت . باید خرقه کهنگی را جسورانه انداخت و جامه نو را شجاعانه بر تن کرد . باید در مرئای آینده ایستاد، دست از ورای خود شست و سر بر آستان بلند ماورا سایید و مائده هایی برای سیر انفس و آفاق خود طلب نمود . با اعتماد به نفس جدار سانسور و خود سانسوری را شکست و صیاد صدف از ژرفای اقیانوس وجود خویش گشت.

جامعه ای که آحاد آن از تعصب کور خود را رها نسازد هرگز نو نمی شود . از جهل و تحجر باید دل کند تا شمس عقل توان طلوع پیدا کند و از افق سر بر آورد . تا خسرو خاور علم عقلانیت بر گستره حیات نزند و لایه های بر هم انباشته و تو در تو و در هم تنیده جمود را نسوزاند و بر تن زندگی قبای نو نور نپوشاند نو آوری و شکوفایی پدیدار نمی شود .

نمی شود جلو آدم ها ایستاد و آن ها را در محیطی بسته و محدود محبوس کرد و همای تفکر را در قفس تنگ تعصب اسیر نمود و تمنای نو آوری هم داشت .

شاید وجه تسمیه سال 87 به نو آوری و شکوفایی شکستن بازار ملال آور خرافه پردازانی است که چشمه هایی از عملکرد زشت آن ها دل بسیاری از بزرگان نظام را آزرد . و الحق در این وانفسا چه هوشیارانه مقام معظم رهبری صلای نو آوری و شکوفایی در دادند تا طلسم جمود بشکند و زمینه برای زدودن قلمرو فرهنگ از عصبیت ها آماده شود . تا رخت نو بر تن تمام عرصه ها از سیاست تا اقتصاد و فرهنگ برود . تا تعامل جایگزین خودرایی و کارشناسی و تکیه بر خورشید تعقل دائرمدار هر طرح و برنامه گردد و یک دندگی و لجاجت که میوه تلخ کهنه گرایی است جای خود را به انصاف و فتوت در گزینش صحیح از سقیم بدهد .


 
comment نظرات ()
 
تاریخچه تاسیس بسیج
نویسنده : مریم .ن - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٩
 

در تاریخ۴ ‌آذرماه سال ۱۳۵۸با صدور فرمان تاریخی رهبر کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی (ره) مبنی بر تشکیل بسیج 20 میلیونی ، بارقه هایی از امید در چشم جوانان مومن و انقلابی این مرز و بوم که در انتظار خدمت بیشتر و حفظ و حراست از دست آوردهای انقلاب اسلامی پس از آن دوران سیاه و ظلمانی ستم شاهی بودند، باریدن گرفت. سخنان آغازین حضرت امام (ره) در فرمان تاسیس بسیج که این گونه بیان شده بود:" باید ما همه ی قوایمان را مجتمع کنیم برای نجات دادن یک کشوری ، باید اگر مسایلی برایمان پیش بیاید ، هر چند سخت باشد تحمل کنیم ." . ارزش های نوینی چون استقامت و پایداری ،ایثار و فداکاری ، احساس مسئولیت و ادای تکلیف ، حماسه آفرینی و عشق به شهادت را در بین مردم خصوصا نسل جوان آن زمان فزاینده کرد. و به سبب نظر و نگاه امام (ره) به بسیج و رشد همین روحیات معنوی در بسیجی بودن، که جوانان دلیر بسیجی دست از جان و تعلقات مادی شستند و شجاعانه در برابر زورگویی ها و تهاجم استکبار جهانی به میهن اسلامی مان 8 سال جانانه مجاهده کردند . به گونه ای که همه ی جهانیان و حتی دشمنان را به حیرت و تحسین وادار نمودند .


 
comment نظرات ()
 
رهبر12 ساله
نویسنده : مریم .ن - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٩
 

 

 شهید فهمیده بسیار خوش برخورد و خنده رو بود و با همه با چهره ای گشاده و باز برخورد می کرد . خیلی زود با افراد می جوشید و صمیمی می شد . نسبت به همه به خصوص در برابر بزرگترها مودب بود و احترام می گذاشت . با برادر ( شهیدش) داود علاوه برروابط برادری متعارف ، رفیق نیز بود و به او احترام خاصی می گذاشت . خیلی رک و صریح بود اگر نمی خواست کاری را انجام دهد صریحا می گفت : انجام نمی دهم . تظاهر و خودنمایی نمی کرد و به طور کلی بی غل و غش بود و آنچه بود خودش بود و در یک جمله یک رنگ و صادق بود . قولی را که میداد عمل می کرد و نسبت به وفای به عهد حساس بود و هرگز تخلف نمی کرد .

         
در هفتمین روز رحلت مرحوم آیت الله طالقانی برای شرکت در مراسم هفت ایشان به تهران رفته بود و در بین مراسم به دلیل فشار جمعیت و گرسنگی حالش به هم خورده و حتی تلویزیون نیز یک لحظه تصویر او را که بر دوش مردم بوده و از داخل جمعیت خارج می کنند نشان داده بود ، ولی علیرغم بدحالی صرفا به دلیل قولی که به مادرش داده بود که تا شب حتما به خانه برمی گردد به هر شکل ممکن خود را همان شب به منزل می رساند .

         
هنگامی که از چیزی ناراحت می شد در خود فرو می رفت و سرو صدا نمی کرد . وی بسیار رازدار و تودار بود بسیاری از اسرارش نمی گفت و اساسا همه حرفهایش را برای همه نمی زد . لباس تمیز و شیک می پوشید . او مردم را به خصوص انقلابی ها را دوست داشت و همیشه سعی می کرد با همه مردم همدردی کند . شهید فهمیده نوجوانی فعال و کوشا بود . در خانه بسیاری از کارها را بر عهده داشت . از همان بچگی به گونه ای برخورد کرده بود که گویا اختیار دار خانه و مرد خانواده اوست . از خرید خانه گرفته تا ثبت نام بچه ها در مدرسه و گرفتن و جابجا کردن پرونده ها و کارهای اداری بود . اصلا نمی گذاشت خواهران و مادرش در صف برای خرید بایستند . او ورزش نیز می کرد . فوتبال و دوچرخه سواری دو ورزش موردعلاقه او بود . رشد جسمی و بدنی خوبی داشت و نوجوانی رشید و قوی و خوش چهره و زیبا بود .

         
او به درس خواندن و مطالعه علاقه وافری نشان می داد . از بچگی علاقه شدیدی به مدرسه رفتن داشت . هنگامی که درس داشت حاضر نمی شد به کار دیگری بپردازد . غیر از کتب درسی کتب دیگر را نیز مطالعه می کرد و گاهی به بعضی از دوستانش کتاب هدیه می داد . شهید فهمیده با آن که به سن تکلیف نرسیده بود نماز می خواند و به مسجد رفت . همچنین قرآن تلاوت می کرد و اذان نیز می گفت و همیشه خواهرانش را به نماز خواندن دعوت می کرد . او در غیبت و حضور برای پدر و مادر خود احترام خاصی قایل بود . در خانه اگر از پدرش انتقادی می شد از پدرش دفاع می کرد و هرگز در مقابل پدرش بی احترامی نمی کرد . به مادرش به خصوص بیشتر احترام می گذاشت حتی گاهی خواهرانش را وادار می کرد که کارهای خانه را انجام دهند تا مادرش مجبور نباشد به زحمت بیفتد . 

         
یکی از ویژگیهای او علاقه شدید او به امام خمینی و روحانیت بود . از بین روحانیون مرحوم آیت الله طالقانی را نیز خیلی دوست داشت و در کاغذهایی که از او مانده عکس و جملات او به همراه بعضی از پیامهای حضرت امام و از جمله پیام نوروزی ایشان و همچنین شعارهای اسلامی وجود دارد که نشان دهنده توجه او به امام و روحانیت است . در واقع شیفته حضرت امام بود و می گفت :" امام هرچه اراده کند همان را انجام خواهد داد و من تسلیم او هستم " هنگام ورود امام به ایران به دلیل تصادفی که کرد نتوانست به زیارت و استقبال امام برود . به همبن سبب بلافاصله پس از بهبودی در اولین فرصت به قصد زیارت امام به شهر مقدس قم رفت و بالاخره موفق به دیدار آن حضرت شد .

         
شهید فهمیده غیور بود . به خصوص غیرت دینی خاصی داشت . مثلا نسبت به حجاب خیلی حساس بود و به خواهرانش در مورد حجاب به شدت تاکید می کرد . حسین فهمیده غرور خاصی داشت و زیر بار زورو ظلم نمی رفت و اصلا حاضر نبود پست و ذلیل شود . شهید فهمیده نوجوانی رشید و شجاع و نترس و پردل بود . یک بار با وجود خطرات فراوان در هنگام تظاهرات به تفنگ یکی از سربازان در کرج گل آویزان کرده بود . از دیوار پادگانها بالا می رفت و اوضاع داخل آنها را بررسی می کرد . 

         
سفر به کردستان

          
 حسین دوازده ساله بود که قضایا و حوادث کردستان اتفاق افتاد و التهاب تحرکات و جریانات پاوه و دیگر شهرهای استان کردستان انقلابیون را فرا گرفت . شهید فهمیده نیز که عشق انقلاب و امام در سر داشت خود را به کمیته رساند که به دلیل کمی سن او را باز گرداندند و از او و مادرش تعهد می گیرند که دیگر اجازه ندهند تا او از از کرج خارج شود . اما او در حضور مادرش می گوید : خودتان را زحمت ندهید . اگر امام بگوید به هر کجا که باشد آماده رفتن هستم . من باید به مملکت خود خدمت کنم . بالاخره تعهد نمی دهد و تنها مادرش تعهد را امضا می کند .


         
شهید حسین فهمیده در همان روزهای ابتدایی جنگ تصمیم می گیرد که به جبهه برود و با متجاوزان بعثی عراق بجنگد . زمزمه رفتن خود را در خانواده و بین دوستانش می اندازد . در روزهای اول جنگ از ناراحتی غذا نمی خورد . در یکی از همان روزها خود را به یکی از دوستانش می رساند و با او خداحافظی می کند . در همان روزهای شروع سال تحصیلی بچه ها را به مدرسه می برد و برادر کوچکش را به منزل خواهرش می رساند و سه مرتبه از برادرش خداحافظی می کند و به سمت جبهه به راه می افتد . او که از خانه به بهانه گرفتن نان مبلغ 50 تومان گرفته بود پول را به دوستش داده و از او می خواهد که نان بخرد و به منزل آنها ببرد و تصمیم خود را برای رفتن به خوزستان به او می گوید و از وی می خواهد که تا سه روز به خانواده اش خبر ندهد تا آن که مانع رفتن او نشوند و پس از سه روز آنها را مطلع کند .

         
 شهید فهمیده به هر شکلی خود را به به شهرهای جنوب می رساند و هر چه تلاش می کند که همراه گروه یا دسته ای که به خطوط درگیری می روند ، برود موفق نمی شود . این وضع ادامه پیدا می کند تا با گروهی از دانشجویان انقلابی دانشکده افسری برخورد کرده و بعد از متقاعد کردن فرمانده آنها عازم جبهه می شود . در این مدت کوتاه پس از انجام کارهای گوناگون به " حسین ریزه " مشهور می شود و پس از مدتی همراه رفیقش " محمد رضا شمس " هر دو مجروح می شوند ولی علی رغم مخالفت فرمانده با حالت مجروح دوباره به خطوط مقدم در خرمشهر بر می گردد .

          
در همان روزها یک بار به تنهایی به میان عراقی ها میرود و لباس و اسلحه ای از عراقیها به غنیمت گرفته و برمی گردد. با این حادثه فرمانده گروه به او اجازه ماندن در جبهه را داد . 

         
روزی فهمیده می بیند که تانکهای عراقی به طرف رزمندگان هجوم آورده و قصد قتل عام آنها رادارد . او در حالی که تعدادی نارنجک به خود بسته به طرف تانکها حرکت می کند ولی تیری به پای او می خورد اما او با همبن وضعیت خود را به یکی از تانکها رسانده و با استفاده از نارنجک تانک را منفجر و خود نیز تکه تکه می شود . تانک که منفجر می شود دشمن گمان می کند حمله ای صورت گرفته و روحیه نداشته خود را می بازد و با سرعت تانکها را رها کرده و شروع به فرار می کند . 

         
رادیو برنامه های خود را قطع می کند و خبر شهادت نوجوان دوازده ساله ای را پخش می کند . این خبر به امام امت می رسد و ایشان در پیامی جملات معروف خود را پیرامون او می فرمایند :" رهبر ما آن طفل دوازده ساله ای است که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است با نارنجک خود را زیر تانک دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید . "

         
ساعت نه شب که خبر فوق از رادیو پخش می شود، در حالی که خانواده مشغول خوردن شام بودند ، مادر حسین می گوید :" این حسین پسر من بوده به خدا حسین بوده " . در روز 24/7/1359 بقایای جسد او را به همراه 24 جنازه دیگر از شهدا به تهران آوردند . پدرش که به تنهایی پیگیر یافتن جنازه او بود پس از تلاش زیاد موفق شد جنازه او را از طریق آثار موی سر او در بهشت زهرا شناسایی کرده و او را تحویل می گیرد و تشییع پیکر پاک او با حضور خروشان مردم انقلابی صورت گرفت .

         
مزار شهید حسین فهمیده قطعه 24 ردیف 44 شماره 11 دربهشت زهراست که به نام موقعیت شهید فهمیده نامیده می شود. سه سال بعد داوود ، برادر بزرگتر او نیز در همان جا به او و صف شهدا ملحق شد .

         
                                           درود خدا بر همه آنان باد .

 


 
comment نظرات ()
 
از فهمیده چه فهمیده ایم
نویسنده : مریم .ن - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٩
 
رهبر ما آن طفل دوازده ساله‌ای است که با قلب کوچک خود ، که ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگتر است خود را زیر تانک دشمن انداخت و آن را منهدم و خود نیز شربت شهادت نوشید.
مقدمه
شناسایی ، حفظ و احیاء ارزشهای حماسه‌سازان شهید انقلاب اسلامی به ویژه در دوران مقدس ، از مسئولیتهای بزرگ نسل انقلاب و علی الخصوص نهادهای فرهنگی و همرزمان شهدای عزیز می باشد .
نقش دانش‌آموزان و نوجوانان بسیجی در سنگرهای دفاع مقدس با مشارکت گسترده و آفرینش حماسه‌های جاودان در صحنه‌های نبرد حق علیه باطل درخشش ممتازی داشت ، تا آنجا که امام راحل (ره) و مربی و مرشد شهدا از نوجوان بسیجی 13 ساله شهید محمد حسین فهمیده که یکی از اسوه‌ها و قهرمانان تحرک آفرین جبهه‌های رزم بوده به عنوان رهبر یاد فرموده و در حقیقت نسل انقلاب و نسلهای آینده را به ارزش والای شهادت و انس با فرهنگ و تفکر بسیجی و نیل به سعادت حقیقی رهنمون می‌سازد.
آری ، مبارزه پیروز ما با تهاجم فرهنگی استکبار جهانی مستلزم تحکیم و تداوم سنگرهای ارزشی تفکر و تشکل بسیجی و الهام گرفتن از افکار ، ایمان ، اراده‌، منش و شجاعت همه جانبه شهدای عزیز می‌باشد و به یقین آشنایی وانس نوجوانان با یاد و آثار همسالان شهید خود می‌تواند پاسداری از این امانت و میراث انسان ساز را تضمین نموده و بخشی از تعهد و دین جامعه را به خون مطهر شهیدان ادا نماید.
بنیاد شهید انقلاب اسلامی در گرامیداشت شهادت این شهید عالیقدر و دیگر شهدای دانش آموز ، یادنامه‌ای را منتشر می‌کند به این امید که رهرو راه آن عزیزان باشیم.
 
پای صحبت پدر شهید
محمد حسین در مدرسه خیابانی مشغول به تحصیل بودندو روزی که امام به ایران تشریف آوردند حسین تصادف کرده بود و طحال ایشان پاره شده بود و در بیمارستان بستری بودند.هنگامی که از بیمارستان مرخص گردید اصرار می‌نمودند که من حتماً باید به زیارت آقا بروم ما ایشان را با برادر بزرگشان (شهید داوود) برای زیارت حضرت امام اعزام نمودیم که پس از زیارت ایشان بازگشتند.
هنگامی که جنگ تحمیلی آغاز گشت و امام فرمودند :بسیج شوید ما کمتر حسین را در منزل ملاقات می‌نمودیم و من فکر می کردم ایشان یا سینما می‌روند یا تفریح و از این قبیل مسائل . اما در پیگیریهای بعدی فهمیدیم که ایشان دارند کارهایی را انجام می‌دهند که مربوط به بسیج و بسیجی و کارهای مذهبی و انقلابی است .
روزی از طرف بسیج به کردستان اعزام گردیدند که ما اصلاً اطلاعی نداشتیم. ایشان را بچه‌های سپاه از کردستان آوردند کرج. مادرشان را هم خواسته بودند تا از ایشان تعهد بگیرند که حسین دیگر به منطقه نرود.چون هم قد ایشان کوچک و هم سنشان کم بود. و ایشان درحضور مادرشان به آن برادر سپاهی می‌گویند :خودتان را زحمت ندهید اگر امام بگوید هرکجا که باشد آماده هستم و من باید به مملکت خودم خدمت کنم.
اولین روزهای جنگ تحمیلی بود و جنگ در خرمشهر شروع شده بود و خبر از یورش ناجوانمردانه متجاوزین و شهادت عزیزان بسیجی و سپاهی می‌دادند . ایشان پس از ثبت نام به درب مغازه میوه فروشی که داشتم آمدندو خداحافظی نمودند و رفتند.
(البته لازم به تذکر است که در‌آن زمان ما در حال ساخت خانه بودیم و خانه‌ای داشتیم فاقد برق ، آب و .... که حسین در زندگی واقعاً کمک و یاور ما بودند و زندگی مارا می‌چرخاندند.
شب هنگام به منزل که آمدم سراغ حسین را گرفتم . گفتند :عصر دوربین برادرشان را برداشتند و دیگر پیدایشان نیست . و من گفتم که ایشان می‌آیند مقداری دیرتر . تا چندین روز از حسین اطلاعی نداشتیم که یکی از بچه‌های همسایه‌هایمان آمدند و گفتند :به مادرش بگوئید : من رفتم جبهه نگران من نباشید. دقیقاًنمی‌دانم این فراق 33 یا 44 روز به طول انجامید که یک روز رادیو برنامه عادی خود را قطع کرد و اعلام نمود یک نوجوان 13 ساله خودرابه زیر تانک دشمن انداخته و تانک دشمن را منهدم ساخته و خود نیز شربت شهادت نوشیده‌اند.
در حال شام خوردن بودیم که مجدداً تلویزیون خبر را اعلام نمود و مادرشان گفتند : بخدا حسین است انگار این مطلب به او الهام شد که حتی قسم نیز می‌خوردند پس از چند روز برادران سپاهی به درب منزل آمدند و خبر شهادت حسین را اعلام نمودندو گفتند مقداری از جنازه حسین که باقی مانده برایتان می‌آوریم . و من از‌آنها سوال نمودم که منظورتان از مقداری چیست ؟ و این بنده خدا که اسمشان آقای شمس بود (برادر شهید محمد رضا شمس که با حسین در منطقه با همدیگر بودند ) چنین تعریف نمودند.
حسین از بسیج به منطقه اعزام شده بود که یک روز نزد فرمانده ما آمد و گفت : آقا اجازه بدهید من بیایم و با شما کار کنم فرمانده بدلیل اینکه ایشان قدرت لازم را ندارند قبول ننمودند و حسین در جواب گفت : حالا اجازه دهید یک هفته با شما باشم اگر خوب بودم که می‌مانم اگر خوب نبودم هم می‌روم بدین طریق حسین نزد ما آمد و ما از ایشان واقعا ً راضی بویم هر کاری که پیش می‌آمد حسین پیشقدم بودند .و حسین هنگامی که با برادر من زخمی شدند به بیمارستان ماهشهر منتقل گردیدند.پس از مرخصی‌شدن از بیمارستان نزد فرمانده آمدند که به خط بروند و فرمانده اجازه ندادند و حسین اصرار می‌کرد که با خط اعزام گردد و فرمانده هم نمی‌پذیرفتند. در‌آن هنگام چشمان حسین پر از اشک شدو رگهای گردنش متورم و با ناراحتی به فرمانده گفت : من به شما ثابت می‌کنم که می‌توانم به خط بروم پس از چند روزی مشاهده نمودیم که یک عراقی به سمت ما درحرکت می‌باشد بچه‌ها می‌خواستند او را مورد هدف قرار دهند که من گفتم خودش با پای خودش می‌آید نزنید صبر کنید و موقعی که نزدیک شد دیدیم که حسین است از او سوال نمودیم کجا بودی این لباسها چیست این اسلحه‌ها از‌آن کیست و ایشان گفتند :
فرمانده اجازه دادند که ایشان به خط بروند . در خط با محمدرضا همسنگر بودند در جنگ محمدرضا تیر می‌خورد و حسین با وسایل همراهش محمدرضا را به عقب انتقال می‌دهند و در آنجا به او می‌گویند کجا ؟حسین در جواب می‌گوید :
من باید انتقام همسنگرم را از این دشمن بگیرم
هنگامی که به جایگاه قبلی خویش باز می‌گردد 5 تانک عراقی را می‌بیند که به طرف بچه‌ها می‌آیند و قصد حمله دارند در این لحظه نارنجکها را به کمر بسته به طرف تانکهای دشمن متجاوز می‌رود که تیری به پای وی اصابت می‌نماید و ایشان زخمی می‌شوند . به هر صورت ممکن خود را به اولین تانک می‌رساند وبا نارنجکی که به همراه داشت تانک را منفجر می‌نماید و خود نیز با نسیم عشق به پرواز درمی‌آید و تن به نسیم بهشتی می‌سپارد .
بچه‌ها احساس می‌کنند برایشان کمکی آمده و دشمن نیز فکر می‌کند که غافلگیر شده ودر حال شکست می‌باشد که بچه‌های بسیج بقیه تانکهارا منهدم می‌سازد.
ما پس ازچند روز که به سراغ حسین رفتیم مقداری از جسم مطهر ایشان را پیدا کردیم که برایتان می‌آوریم .
 
پای صحیت مادر شهید محمد حسین فهمیده
مادر شما چگونه از شهادت فرزند دلبندتان اطلاع حاصل نمودید وعکس العمل شما چگونه بود ؟
شبی هوا خیلی سرد بود و من در فکر پسرم بودم که کجاست ؟ و چه می‌کند ؟ و آیا در این هوای سرد وسیله‌ای برای گرم کردن دارد یا نه ؟
صبح ساعت 8 ازرادیو که پیام رهبر اعلام گردید را شنیدم همان لحظه به سرعت خود را به خانه دخترم که نزدیک ما بود رساندم و خبر را به آنها دادم و گفتم دخترم نکند این نوجوان که خودش را زیر تانک انداخته حسین باشد . دامادمان گفت فکر نمی‌کنم، این پسر خرمشهری است حسین اصلاً تا آنجا نرفته که بخواهد این کار را بکند شب نیز تلویزیون همان خبر را داد من به پدر و برادر بزرگترش (داوود) گفتم بخدا این حسین است که این کار را کرده پدرش در جواب گفت اگر چنین سعادتی داشتیم که خیلی خوب بود این پسر اهل خرمشهر است نه حسین . آن شب گذشت و بعد از یک هفته دو نفر از سپاه آمدند و خبر شهادت حسین را همانطور که خودم حدس زده بودم گفتند .
حسین که دائماً در رابطه با اسلام و دین بحث می‌کرد . نه تنها با ما بلکه با مردم هم همینطور بود اگر می‌گفتیم برو نفت بگیر می‌گفت :
جوانان ما در جبهه‌ها در سرما می‌جنگند آنوقت شما می‌گویید برو نفت بگیر . حتی در مدرسه هم در این رابطه بحث و جدال داشت داوود هم با پدرش در میوه فروشی کار می‌کرد و اعتقاد داشت نباید مادر یا خواهرانش بیرون بروند و با نامحرم روبرو شوند و می‌گفت هر آنچه امام می‌گوید عمل کنید خیلی ساکت و مظلوم بود نماز و روزه و واجباتش ترک نمی‌شد پس از این که معافی از سربازی گرفت بجای پدرم به جبهه رفت که پس از 2 ماه و 10 روز به شهادت رسید.
گاهی حسین را بلند صدا می‌کردم جواب نمی‌داد و بعد از چند لحظه می‌گفت بله می‌گفتم : حسین معلوم هست تو کجایی می‌گفت سر قبرم می‌گفتم مگر قبر تو در آشپزخانه یا اتاق است می‌گفت نه قبر من در بهشت زهرا قطعه 24 ردیف 11 است .
هر وقت به بهشت زهرا می‌رفت و بعد برای ما تعریف می‌کرد . می‌گفتم حسین یک بار من را هم ببر خیلی دوست دارم به بهشت زهرا بروم حسین می‌گفت : آنقدر بهشت زهرا خواهی رفت که سیر شوی.
شبی که داوود می‌خواست به جبهه برود من خیلی گریه می‌کردم همان موقع داوود گفت : فردا جلوی دوستان من گریه نکنی شما مادر شهید سیزده ساله هستی باید طوری رفتار کنی که من افتخار کنم. این دیدار آخر ما بود و آخرین خاطره من .
 
تعیین سالروز شهادت بسیجی سیزده ساله شهید محمد حسین فهمیده به عنوان روز بسیج دانش‌آموزی در مدارس انتخابی شایسته است که موجب می‌شود خاطره و آرمان آن شهید همواره پیش روی نسل آینده انقلاب قرار گیرد.
 
در رثای شهید فهمیده 
ای نوجوانان وطن آینده سازید
مانند گلهای بهاری دل نوازید
بمانند فهمیده برای حفظ آیین
هر یک به میدان شهادت یکه تازید
ای بچه‌ها فهمیده آن گرد بسیجی
همسنگر پویندگان کشور ماست
بر وصف ایمانشان امام عاشقان گفت
این نوجوان با شهامت رهبر ماست
در به وصف آن دلیر قهرمان گفت
فهمیده شاگرد دبستان یقین است
نوجوانان پیرو فهمیده باشید
صد هزارا ن آفرین بر این امیدان
نام شما را هر که در دفتر بخواند.
 
کاری باید کرد
گلها ، صورت هایشان را سپرده بودند به دست نسیم و آرام و بی‌خیال به خواب می‌رفتند.
گنجشک‌ها و کبوتر‌ها در آسمان آبی
پرواز می‌کردند چرخ می‌زدند و بر روی دیوارهای کوتاه شهر‌آرام می‌گرفتند. مردم ، مردم ساده و صمیمی شهر ، همه به کار و تلاش مشغول بودند و هیچکس فکر نمی‌کرد که به زودی حادثه‌ای اتفاق بیافتد.
اول صدای وحشتناکی در شهر پیچید و بعد صدای دیگر و صدای دیگر .
دیوارها یکی پس از دیگری شکست و خانه‌ها فروریخت
صدا ، صدای انفجار بود انفجاری گلوله توپ و تانک و خمپاره
همه با ترس و وحشت به یکدیگر نگاه می‌کردند و هیچکس نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است . بچه‌ها به آغوش مادرهایشان پناه می‌بردند و بزرگترها وحشت زده به اینسو و آنسو می‌دویدند.
گنجشک‌ها و کبوترها ترسان و پریشان خود را به در و دیوار می‌کوبیدند و بی‌قراری می‌کردند.
یک نفر که از روستای دیگری می‌آمد ، نفس نفس زنان پیغام آورد که :
عراق به ایران حمله کرده است . بی‌دلیل با توپ  و تانک و خمپاره و شهرها و روستاها را یکی پس از دیگری ویران می‌کند و پیش می‌آید .
اول بزرگترها و سپس بچه‌ها به سوی بام‌ها دویدند.
از بالای بام‌همه چیز پیدا بود.
افراد و تانک‌های دشمن پیش می‌آمدند ، همه جا را به آتش می‌کشیدند و ویران می‌کردند . همه به فکر چاره افتادند ، هر کس کاری می‌کرد عده‌ای به سمت زیر زمین‌ها و صندوقچه‌هایشان می‌دویدند تا تفنگ‌های خود را بیرون بیاورند.
عده‌ای به دنبال گوئی می‌گشتند تا آنها را از خاک وشن پر کنند .
عده‌ای هم برای ساختن سنگر زمین را می‌کندند.
من هم باید کاری می‌کردم .
نمی‌توانستم بنشینم و ببینم که دشمن لحظه به لحظه نزدیکتر شود.
نمی‌توانستم بنشینم و ببینم که دشمن از زمین و آسمان به شهر و کشور ما هجوم بیاورد.
من اگر چه کوچک بودم اما ؛ نگاه معصوم خواهر کوچکترم به من می‌گفت :
حسین باید کاری کرد
قرآنی که بالای طاقچه بود ، با صدایی روشن فریاد می‌زد:
فرزندم ! باید کاری کرد
به سمت در اتاق پیش رفتم .
مادرم در چهار چوبه در ایستاده بود و چشمهای نگرانش می‌گفت :
پسرم کاری باید کرد
از اتاق بیرون آمدم
گلهای باغچه که رو به پژمردگی می‌رفتند به سختی سرهایشان را تکان دادند و ناله کردند :
کاری باید کرد
چشمم به تفنگ و نارنجک برادرم افتاد که آنها را در کنار حیاط گذاشته بود و رفته بود برای وضو گرفتن.
تفنگ را گذاشتم برای خودش و نارنجک را برداشتم و از خانه بیرون آمدم.
گنجشک‌ها و کبوترها ، پریشان و وحشت زده در اطرافم پر می‌کشیدند و زمزمه می‌کردند:
کاری باید کرد
به طرف دروازه شهر راه افتام . به همان سمتی که عراقی‌ها پیش می‌آمدند.
فاصله‌شان با شهر بسیار کم شده بود .
ایستادم و به دشمن نگاه کردم . یک دنیا دشمن بود . یک دریا دشمن بود..
موذن با نوای گرم و رسای حی علی خیر العمل از بالای گلدسته مسجد فریاد می‌کشید : کاری باید کرد .
انگار این صدای خدا بودکه از گلدسته‌هابه گوش می‌رسید.
نارنجک را به کمر بستم .
به خدا گفتم :
آمدم
و به سوی نزدیکترین تانک دشمن خیز برداشتم.
لحظه‌ای بعد من و نارنجکم در زیر تانک دشمن بودیم.
شهری در آسمان
شهر پرواز محمد حسین فهمیده
 
قسمتی از برنامه پنجم روایت فتح
خرمشهر ، از همان آغاز خونین شهر شده بود .
خرمشهر خونین شهر بود . آیا طلعت را جز از منظر این آفاق می‌توان نگریست ؟ آنان در غربت جنگیدند و با مظلومیت به شهادت رسیدند و پیکرهایشان زیر تانکهای شیطان تکه تکه شد و به آب و باد و خاک و آتش پیوست .
اما راز خون آشکار شد راز خون را جز شهدا در نمی‌یابند . گردش خون در رگهای زندگی شیرین است اما ریختن آن در پای محبوب شیرین‌تر است .
....شایستگان آنانند که قلبشان را عشق تا آنجا انباشته است که ترس از مرگ جایی برای ماندن ندارد.
شایستگان جاودانند : حکمرانان جزایر سرسبز اقیانوس بی‌انتهای نور که پرتوی از آن همه کهکشان آسمان دوم را روشنی بخشیده است .
 
یادی از شهید داوود فهمیده
قسمتی از وصیتنامه شهید داوود فهمیده
پدرعزیز اگر وصیت نامه من به دستت رسید وصیت من را گوش کن من را در بهشت زهرا خاک کنید چون برادرم حسین هم در بهشت زهرا است و می‌خواهم در کنار برادرم باشم و شما هم راحت‌هستید شبهای جمعه می‌آیید کمی کنار قبر من و کمی کنار قبر برادرم درد دل می‌کنید .

 
comment نظرات ()
 
بسیج از دیدگاه امام ( ره )
نویسنده : مریم .ن - ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٧
 

 

<<بسیج لشکر مخلص خداست که دفتر تشکیل آن را همه مجاهدان از اولین تا آخرین امضاء نموده اند.>>

  << بسیج شجره طیبه و درخت تناور و پر ثمری است که شکوفه های آن بوی بهار وصل و طراوت یقین و حدیث عشق می دهد»،

 

« اگر بر کشوری نوای دلنشین تفکر بسیجی طنین انداز شد، چشم طمع دشمنان و جهانخواران از آن دور خواهد گردید والا هر لحظه باید منتظر حادثه ماند، بسیج باید مثل گذشته و با قدرت و اطمینان خاطر به کار خود ادامه دهد


 
comment نظرات ()